نوجوانها

 

نيش روزگار!

نيش روزگار!

 

مردي دردمند كه جز ناكامي روزگار نديده بود و روي از تلخي زمانه ترش داشت، بس سيلي نامردي و نامردمي چشيده بود و كمر از بار رنج و محنت، تا، درون، جهنم سوزان و برون خشك و لرزان داشت، چشمه اميد خشك بود و در بحر نوميدي غوطه ور، شبي در خواب پيري خوشروي ديد و ازو چاره خواست.

 پير بدو گفت: حكايتي كنم كه گر  گوش جان سپاري چاره ات كند:

***

دو دوست در راهي مي گذشتند تا به باغي رسيدند و لختي در سايه درختان آن آرام بگرفتند. به خواب شدند و حواسشان يك يك، برفت.

در خواب زنبوري دست يكي را نيش زد و او از هيبت درد، ناگاه از خواب جست. چون كه چشم بگشود، ماري فربه ديد كه به سوي دوستش روان است.  در جا بمرد.

مار، ديگر دوست را نيش زد و برفت. او از خواب پريد و از درد به خود مي پيچيد و فرياد و فغان بس سر داد تا شاید دوستش تیمارش کند.  ناگاه زنبوري ديد كه پيرامونش پرسه مي زند. گيوه اش  به زنبور حواله كرد و بس بدو دشنام داد.

چون برخاست دوست، مرده يافت. شيون كرد و جسدش به خاك سپرد و بگذشت و برفت.

 

پس اي آدم! بدان كه گر نيش روزگار و محنت آن بزرگ بيني، هلاكت كند و چون خوارش شماري، راحتت گذارد. بي مهري زمانه و تلخي آن، نيش مگس بين تا از آن جز به سوزشي گذرا نبيني.

 

مرد نا اميد از پير پرسيد چه كنم كه آن اندك سوزش را نيز نچشم؟ 

هيچ از درد مگوي و از سوز منال، بي مهري و ناكامي را بگذار و بگذر. نه آن را  نيش بين و نه سوزشش را سوز. "نيش" را "شهد" دان و "سوز" را "چشيدن" كه چشيدن شهد بس سهلتر باشد از تحمل سوز.

بدان كه رنج و نامرادي، پادزهر وجود  آدمي است. به نيش نسوز و به سوز، بساز. به ساز، بنوش و به نوش، بجوش. آنگاه كوه تلخي ها در نظرت سوز مگس هم نباشد كه شهد شيرين نمايد.

***

از خواب قدری مانده بود که مرد نوميد به سوزشي سخت  از خواب بجست و ناگاه  در كنار خود ماري زنگي بديد. در جا از هوش برفت! چون  به هوش آمد، نشانه اي از نيش در دستش بديد. آن نشانه را تا پايان عمر با خود داشت تا زهر روزگار به هيچ نگيرد اگر چه هوشش بربايد!

                                                                                                           << مهر >>

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦ - nojawanha mehr

به خود آ

به خودا!


يكي بود و فقط او بود...
مردي زار و پريشان احوال، بي قرار،  به فرزانه اي  شد  و از گردون و مردمان و نزديكان، بس گله مي كرد و مي ناليد.
از آنچه پيدا و نهان بود و هر آنچه بود و هر آنچه، نه، بود.

اي فرزانه! بگو بدانم! 
چون به دريا دست برم، خشك گردد. ور به كسب روزي درآيم، بس تنگ شود. چون به خلق از در نيكي آيم، پاسخ سخت به كژي دهند و چون به نزديكان فرود آيم، يك يك بگريزند.
دردمندم و بي هيچ چاره.

فرزانه بدو گفت: بگو بدانم، تو را از ما چه انتظار باشد؟
گفت: وصف حال بگفتم تا چاره ام كني و از اين رنج، رهاييم دهي!
 رنجي كه چون طلسم به جانم افتاده و پريشانم  ساخته.
بارها دست به تيز بردم تا مگر كه جان، خلاص كنم و براي هميشه بياسايم و ...

فرزانه بدو گفت: از گردون چه انتظار داري؟
گفت: بر من چنان سخت نگيرد.
از خلق چه انتظار داري؟
دوستم دارند.
از نزديكان؟
محترمم دارند و معتبرم دانند.

فرزانه بگفت: پس نه كار مردمان سخت گير و نه كس دشمن بدار و نه هيچ را، بي ارزش خوان كه هر چيست از بهر كاريست!

مرد گفتا: اي فرزانه، تو نيز چون عاميان كوچه و بازار، به طعن، تقصير به من بندي، كه چنين پاسخ، سهلتر پاسخي است كه توان داد!!! از تو انتظار ديگري داشتم!

فرزانه به او گفت: درد تو از تو و درمان تو، به دست خود تست.
برو و تنها از خود، انتظار كن! و از مردمان، انتظار مكن.


تو به حاجتي به سوي ما آمدي اما آنچه خود،خواهي، از ما طلب كني؟
بدان كه نه گردون و نه خلق و نه هيچ، نه به ساز تو آيند و نه به آهنگ تو جنبند!
خواسته مهار دار و جز از خود انتظار مدار!

آنچه از برون  طلبي، در درون بياب كه بسيار مردمان، به خطا، آنچه در درون دارند، از برون، طلب كنند.

مرد درنگ كرد و بگفت:
سخن بس دلنشين، دراز داري، ليك، اگر خلق، پاسخ نيكت به بدي دهند، اين چه ربط به  اندرون تو دارد؟!!!

فرزانه گفت: مقرر است كه انتظار نكني و درون، تهي نمايي!!!

تو خود از جماعتي و چون* جماعت تواند كه به ساز تو باشد، حالي كه اگر هر كس، ديگران به ساز خود طلبد، حاصل آشوب است و پريشاني!!! تو خود كار راست بدار و از كس، انتظار مكن كه خود، يك، از جماعتي.


از خلق مخواه آنچه خود،خواهي كه خودخواهي، به پريشاني و تباهي كشد.
نه كار مردمان به خواست تو باشد و نه كار گردون به ميل مردمان.

به خودآ! كه حسرت بي خودآيي! زودت  تباه كند وگر زود، در نيابي، جز رنج و پشيماني ابدي، حاصلت نماند. به تيز، نه خلاص  شوي و نه آرام گيري. نرم باش كه آرامش ابدي، حاصل آورد و ..

     مرد آرام بگرفت و بي هيچ انتظاري! شتابان برفت. تمام.

*چون: چگونه

.مهر.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٥ - nojawanha mehr

بند

در بند!


خواجه اي كه بس مال داشت و بي شمار غلام، خوابي بديد و در پي آن، جمله غلامان آواز كرد كه آدينه روزي، همه گرد آيند.
روز موعود فرا رسيد و خواجه، به پلكاني شد و سخن، راست كرد:
اي بندگان، بدانيد كه امروز، آنكس كه درايت دارد، رها شود!
و ما را خوابي خوش بوده، كه نفع شما جماعت در آن باشد!

همهمه افتاد و بندگان هر يك به گوش ديگري، چيزي بگفت.
خواجه به امربران* (AmrBaran) خويش اشارت كرد و مردان به سردابه شدند و خمره اي قدر (Ghadar) را  به سختي، بياوردند.
بر ديوار خمره پنج سوراخ بودي.
خواجه بگفت: اي غلامان، هر يك از شما، راز خمره گويد، زانپس، بنده ما نيست كه بنده خود باشد!!!

*********************

غلامان به شتاب، آهنگ خمره كردي و هر يك به جد، انگشتان به فروج* بردي و اندرون خمره لمس كردي و هر يك به گمان خويش، چيزي بگفتي.
يكي گفت: پوستينه پشمي است اندرون. ديگر غلام گفت: كاهدان است. سيم (Seyyom) غلام گفت: تغار است و ...
تا آنكه يگانه غلام كه خواندن مي دانست و ارشد غلامان بود، خرامان، به پيش شد و آهنگ خمره كرد.
تمامي انگشتان دست و پاي به فروج  بردي و  با تمام قوا لمس كردي و پنج حفره را خوب كاويدي!
حق به جانب و استوار پيش رفت و بگفت: خواجه به سلامت. چنان كه خود دانيد، بنده  شما، خواندن داند و قواي، به سلامت دارد.
با آنكه اندك فروجي به خمره بود و فرصت تشخيص بس كوتاه،  جان نثار، به درايت خود، سر (Ser) خمره دانستم.

خواجه كه سخن چنان استوار بشنيد، زود بود خام شود و پرسش نكند، ليكن درنگ كرد و گفت:
دانم كه داني، ليكن بازگو تا جماعت نيز بداند.
 بنده!  (ارشد غلام ) دست به ريش برد و گفت: آشكارا، خيگي پر ز دوغ بود.
فوق آن، دو سوراخ داشتي و يك دهانه.  تحت آن ريسماني دراز بود كه آويز خيگ باشد و ...
چنان غرق در شرح جزئيات بود كه فرياد خواجه نشنيد. "بنشين و خاموش باش، بنده! نادان".

آخر غلام، كه بس نحيف بود و آرام، اندك اندك نزديك شد. بي آنكه مشغول خمره شود، چشمان فرو هشت و بنشست. گذشت و باز بگذشت.
چيز نگفت. جماعت نعره مي زدند، نادان، ترا چه فهم باشد؟! كه روي زار داري و درون تهي.
نه ناي حرف داري و نه قدرت رآي. سخن گو   يا كه از معركه دور شو و ...
لختي بگذشت و مرد با تمام وجود، خمره را به آغوش كشيد.
درين حال به حض بود و كس، فهم آن نمي كرد.

جماعت به سخره اش* گرفتی و هر يك به طعنه چيزي گفتی.
خواجه گفت مردك، خمره را به خطا گرفته اي!   (جماعت به طعن، خنديدی)
خواجه  گفت: نادان، يا سخن گو و يا دور شو كه وقت ما، به بها، افزون بر شما جماعت باشد. زود بگو تا چه ديده اي؟

*********************

مرد به سخن آمد و گفت: چون توان كه نهان دانست، وقتي كه در افزار*، نقصان باشد؟!
ترا اي خواجه،كي تواني، تنها، به چند درگاه (فرج) بسنده كني؟!

من از آنروي خمره به آغوش بردم، كه قلبم گواه داد و سري(Seri) بود.
قرابتي* هويدا شد. هر چه در نهان خمره بود، با درون من، به سخن آمد..

اي خواجه، وقتي خرد* (Khord) بودم، اشتري داشتم كه از كرگي(Korregi).، با هم بوديم و بس نزديك به هم.
چون خمره در آغوش بردم، حسي مرا پديد آمد كه در خردساليم.
خواجه كه بي تاب بود و بس در عجب، به امر بران گفت تا خمره بشكستند و ناگاه كره اشتري بيرون جهيد و بوكشان به جانب مرد نحيف شد.

*********************


در ميان جماعت غلغله درگرفت. يكي گفت كه اشتر خودش بوده. دوي يم ( Doy Yom) بنده بگفت: جادوگر است. ديگر بندگان! بگفت: كه از حيث اتفاق بوده و ... هر كس چيزي گفتي و ريشخند* كردي.

بنده بزرگ! غلامي كه خواندن مي دانست، نزديك شد و گفت: عمر خواجه دراز باد.
پر واضح باشد كه وي، از نهان خمره آگاه بوده و راز به كس نگفته تا به امروز كه خود، آسوده شود.
خواجه به مرد نحيف رو كرد و گفت: مردك! راست گويي يا بگويم تازيانه ات زنند؟ خواستي به نيرنگ، رها شوي؟

مرد گفت: فريب و نيرنگ از من دور باد. من رهايي به دست تو را نخواهم كه هيچگاه در بند! تو نبوده ام.
 نه زحمت رهاييم،  به خود ده  و نه قواي خود به تازيانه ام، هدر.
كه اگر من به سوي خمره شدم، نه از براي خود كه براي رهايي كره اشتر آمدم!

كه مرا هيچ بند، جز بند يكي نباشد! و آن بند نيز ناگسستني است و نه آن بندي است كه تو داني و تو فهمي.

خواجه خجل گشت و آب بر جبين داشت و  بگفت:   
بگو... بگو…  اگر خواهي تو را رها سازم و تو تواني كه از اين سراي به در شوي و چون خواهي، غلاماني چند را نيز با خود ببري.
مرد گفت: تو، خود، رها كن كه اگر غلامان تو در بند  تنها تو،  اسير باشند، تو در بند  بي شمار غلاماني و اسير هر آنچه دار ي و بي آنان، زندگاني نتواني.

آنچه درون خمره ات، اسير ساخته اي، رها كن!


غلامي كه خواندن مي دانست، بي رخصت و به طعن بگفت: چون است؟ ما بنده خواجه بزرگيم و تو نادان، بي محابا،  او را بنده غلامان، خواني؟ اكنون كه در پاسخ واماندي، رسوا شوي.

مرد گفت: اي بنده و حلقه به گوش خواجه! زان سبب گويم كه، از دست دادن خواجه براي غلامان، غم نباشد و اما چون او، غلامان، از كف دهد، غمناك شود!

تو نيز به بندگي او بناز و خوش باش.

من ازو هيچ نخواهم كه به بند او و نه هيچكس نه اسيرم و نه پاي بست.

اي خواجه، اگر از من  شنوي،  تو، از اين سراي رو  و خود، جوي، كه اسيرترين ما تویي!

.مهر.

*   امربر: نوكر  -  فروج: سوراخ  -  قرابت: نزديكي -  سخره: تمسخر -  افزار: ابزار -  خرد: كودک -   ريشخند: تمسخر

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٥ - nojawanha mehr

آنچه لايق!!!

آنچه لايق!


مردي دوره گرد كه ازمتاع روزگار، جز تن پوش، هيچ نداشت، و از دور خود، غافل، به در خانه اي شد و پاي اندر گذارد.
زنان كه مرد غريبه اندر حياط بديدند، هياهو كرده و بس دشنامش مي دانند.
غريبه، بي حواس، پيش مي رفت و تا به درگاه رسيد.


مرد خانه كه از واقعه با خبر شده بود، چماق بگرفت و سراسيمه به منزل وارد شد.
چون مرد غريبه در حريمش بديد، به جانش افتاد.
چنان چماق بالا برد و فرود آورد كه از مرد، جز لشي بي هوش نماند.
تن را كشان كشان به كوچه بردند و درب، سخت ببستند.


پاسي بگذشت تا بينوا به هوش شد و خود را خونين، به كوچه ديد.
به سختي از زمين برخاست و با همان سر و روي، به دروازه منزلي ديگر برفت و بي رخصت، به درون، اندر شد.
 زناني چند در حياط بودند و رخت مي شستند و از واقعه اي مي گفتند كه وا اسفا!
چنين گويند كه غريبه اي، بي رخصت به منزلي فرود آمده. هر يك واي واي گفتي و لبها گزيدي!
به ناگاه چشمانشان به غريبه افتاد و برخاستند و مرد بگرفتند و به درون برده و تيمار كردند.
چندي كه بگذشت، مرد التيام بيافت و زنان، با حرمت، بدرقه اش كردند.
زنان به شستشوي شدند و باز، صحبت از غريبه اي درگرفت كه بي رخصت به درون منزل همسايه شده بود و  واي واي ها دوباره سر گرفت...


مرد غريبه در كوچه بود و سالم.  در انديشه شد.
عجب دارم از مردمان! چون به سرايشان، به صحت آيي، ناقصت كنند و به دور افكنند!
چونان كه به نقص آيي و بيمار نمايي، تيمارت كنند و به بدرقه آيند!
سر (ser) ندانست و به فرزانه اي شد تا راز، پرسش كند.


فرزانه بدو گفت: اي آدمي، بدان كه روزگار چنين است و بس مردمان چنان!
سلامت و صلاح  نطلبند و به ناصواب خوشترند!
چون كه خيرشان طلبي، به شك آيند و  به شر،  مايلترند!
 ازآنچه بر ايشان صلاح باشد، پرهيز كنند و   آنچه هلاكشان سازد، دو دست، گيرند.


مرد، سخن فرزانه بريد و بگفت: آنان ، چون مرا بدان حال يافتند، دل سوزاندند و تيمارم كردند!  اين، چون عيب باشد؟؟؟
فرزانه گفت: اي آدم! تو در هر دو حال، به نيازي، يا قصدي، يا كه به هيچ!، به درگاهشان شدي، ليك، چشم ظاهر بين آدميان،
نياز  تو را، تنها در ظاهر تو بديد! كه در هر دو بار، تو، جز وضع حال و صورتت، به سيرتي يكسان و آهنگي مشابه، به حياطشان، اندر شدي.


در هر دو حال، اندرون تو مجهولي بود و مردمان، به معلوم تو (سيمايت) بپرداختند!
كه جهل بسياري مردمان، بر علمشان پيش است و خود، آنرا، وارونه دانند!!!
انديشه پاك ندارند و  چون بر آنان به سلام و سلامت شوي، گمان بد برند.
آنچه خير گويي يا نطلبند، يا به وهم خويش، به تعبير كشند و ....


بدان كه از مردمان، بسياري، چنينند.


مرد، دگر بار، سخنان او ببريد و گفت: دانستم چه كنم! سپاس اي فرزانه...
از فردا، تن به كاسه اي خون بز، آغشته كنم تا هميشه كار، راست باشد...
فرزانه آهي كشيد و گفت:
خلايق، آنچه لايق!!!


. مهر .

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥ - nojawanha mehr

مسخ

مسخ!


روزي پسربچه اي به دكان مردي شد كه در شهر به كژ كرداري و بد خلقي و هرزگي شهره بود.
متاعي بطلبيد و دكاندار بگفت: سكه ات بنما تا بگويم!
پسر بگفت: نخست تو بگو كه آن متاع داري يا نه!
مرد دشنام بداد و گيوه اش به سوي پسر حواله كرد.

پسر، مرد را بوزينه خواند و متواري شد تا ...
تا آن بشد كه هر صبحگاه پسرك از مقابل دكان مي گذشت و بانگ مي زد: "بوزينه" و متواري مي شد.
دكاندار هر چه به كمين نشست تا پسرك به دام كشد و انتقام گيرد، بي فايده بود.
تا روزي مرد، قبل از ترك خانه، وقتي در آينه به صورت خود مشغول بود و در فكر بدام انداختن پسر، به سيمايش از پيش، خيره تر ماند!
 همچنان در انديشه بود، كه بناگاه "بوزينه" در ذهنش مجسم شد.
در حال كه چشم به آينه داشت، زلال، بوزينه اي ديد و چون دست به ريش ماليد، بوزينه نيز دست به ريش شد!
چشمان بماليد و استغفر بگفت و برفت. چند روزي بدين سياق بگذشت و او در آينه، گاه و بي گاه سيماي بوزينگان مي ديد و نعره مي كشيد و به دكان ميشد.
ملول بود و مصمم شد تا راز بداند. زين سبب، مالي به دو شرور داد تا پسرك به بند كشند و نزدش آورند.
چند صباحي گذشت تا پسرك را بياورند. پسر، بي پروا بانگ مي زد اي بوزينه از جانم چه مي خواهي؟
دكاندار، به دكان قفل زد و  با پسرك، تنها، به دكان، بودند.
پسرك، همچنان فرياد مي كشيد و او را، بوزينه خطاب مي كرد.
مرد گفت: خاموش. ! چاره اي نداري مگر كه پرسشم پاسخ گويي والا رهايت نمي كنم.
هر چه فرياد زني بيهوده باشد، پس خاموش باش و پاسخم گو.

پسر لختي آرام گرفت و گفت تا پرسشت چه باشد؟؟؟! مرد گفت: از چه رو بوزينه ام خواني؟
پسر ك كه شرم داشت، درنگ كرد و بگفت:
بوزينه نه خوك باشد و نه غوك! مرد برآشفت كه پسرك!!! امانم را بريده اي! خود فرق بوزينگان و غوكان دانم! پاسخم راست گويي يا نه؟
پسرك آرام بگفت: بوزينه نه خوك باشد كه تفاله خود خورد و نه غوك باشد كه در لجنزار خويش، آسوده ماند!
هرزه است و فزوني طلبد. دوام ندارد و يكجا ننشيند. كار به هر كه دارد و پاي به هر جاي كشد!

من آنروز كه به دكان تو شدم، به بهانه متاع آمدم كه قصدم، تجربه درسي بود كه تعليم گرفته بودم!!! كه بس درست بود.
بوزينه را آرام و قرار نباشد و تو را، آنگونه يافتم. آسوده باش كه در اين شهر، چون تو، بسيار باشند!
اگر رهايم كني، من نيز تو را رها كنم و فردا به تجربه خوكان روم. اگر خواهي، تو نيز ميتواني  با من بيايي!

روز بعد، مرد، دكان ببست و به تجربه خوكان، با پسر برفت.!
چند روز بعد، از بوزينگان آن ديار، يكي، كم شد. تمام.

جايي مي خوندم كه بايد خالي شد، خالي خالي تا اينكه، امكان پر شدن را داشت!!!تا اينكه بتونه، "جرياني"،  برقرار بشه.
چند روز پيش مهموني داشتم كه در حد خودش، دانشمنديه.  از عرفان شرق گرفته تا سبك هاي هنري غرب، ميدونه..
با دانسته هاش همه چيز رو تحليل مي كنه و تحليلهاي هيچكس هم به دلش نمي شينه.
بهم ميگفت: پاي صحبت هيچكس حاضر نيستم بشينم چون مي دونم ازون بيشتر ميدونم!!!
)البته ناگفته نمونه، گاهي هم تواضع ميكرد و مي گفت: ما كه چيزي نمي دونيم!!!(
فهميدم، وقتي ادعايي هست، وقتي خود آدم نخواد، وقتي خيال مي كنه پره!!!، پس "جرياني" هم، به طرف آدم سرازير نمي شه!!!  كه نمي تونه سرازير بشه! كه شايد رغبت نمي كنه سرازير بشه!

دكاندار اولش، پي به پاسخ باربط پسر نبرد.  ربط خوك و غوك و بوزينه رو نفهميد! و عصباني شد.
خيلي از اوقات پاسخهايي كه دريافت ميشن با انتظارات ما فاصله دارند. ازينرو اونهارو بي ربط ميدونيم. خيلي از وقتها، به مزاج! خوش نمي يان و بي ربط خونده ميشن. 

 خوش به حال دكاندار كه از تعداد بوزينگان شهر، يكي رو كم كرد.


. مهر .

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥ - nojawanha mehr

تفسير به من (راي)! - 2

در حكايت قبل داشتيم كه سلطان خوابنما، در ابتدا "موداران" را مي كشت و بعد، به واسطه
حرف مرد غريبه، "بي مويان" هلاك ميكرد.        

                                                                 اما ادامه حكايت:

سالياني دراز چون باد بگذشت. مرد غريبه كه به توهم و خيال خود، از تير ناداني سلطان، بگريخته و به مدد سكه هاي زر او،
بر و باري گرفته بود، روزگار به تجارت مي گذراند و سيما و قبايش به متنعمان مي ماند و پيدا، احوال مساعدي داشت.
چهره ار زنگار موي شسته بود و روزگار به خوشي مي گذراند.
شهر به شهر مي شد و احوال خوش داشت و  تكيه بر انبان كيسه ها و منال خويش داشت. تا ...
روزي با كاروان و حشم خود به ديار سلطان خواب نما رسيد. هنوز به دروازه اندر نشده بود كه سربازان سلطان او را بگرفته و با ناسزا
به قتلگاه بردند. مرد، فريادكنان، هر آنچه از تطميع و تهديد و ... حيلت دانست برشمرد كه افاقه نكرد.  سربازان دشنامش مي دادند  و  مي گفتند: 
اي بي سروپا، به چه ات نازي؟ موي از رخسار بكندي و ساز خود مي نوازي؟
بس ضجه ها زد و با ترفند، سربازان خام كرد تا او را به خدمت سلطان بردند.
سلطان، آشفته و پريشان حال، نعره ميزد و پرخاش ميكرد: مردك! تو كيستي كه چنين بي محابا
به خواست ما بي حرمتي كني؟ در سيمايت تاري از موي نمي بينم. جان بي ارزشت را مي ستانم.
مرد گفت: سلطان به سلامت! جان نثار، تاجري بزرگ و خواجه اي متنعمم.
 نه باكم از قحطي و نه انبانم از موش ترس. پاي بند هزار اشترم از زر است و بر كاكل صد اسبم، زمرد. من !
سلطان فرياد برآورد خاموش مردك! تكيه بر مال و منال داري، حال كه جانت به مويي بند است؟!
مرد جسارت كرد و گفت: تو را چه سلطان؟ تكيه بر وهم و راي خود داري، حال كه به پشمي استوار است و به هجوي ماندگار!
سلطان نعره برآورد: اي نادان! چگونه به خود اجازه دهي كه نظر ما لغو بيني و به پشم محك زني؟
مرد گفت: روزگاري هزاران بدبخت "موي دار"، به دار كشيدي و اكنون هيچ "بي مويي" از تفسير تو، در امان نيست.
مست تعبير خودي و منگ خوابي بي خود.
ناگاه ردا و عبا به كنار زد و به سلطان نزديك شد و آرام گفت:مي شناسي ام؟
سالياني بس دور، خوابت به تعبير گفتم!
سلطان بگفت: اي بي خرد! اگر  گفته راست داري، چون است كه اكنون غبار موي از چهره بشسته اي؟
مرد گفت: سلطان به سلامت. تحمل سخن راست داري؟ سلطان بگفت: دارم، ليكن آرام گوي.
مرد گفت: اصل ثابت مانده و تو هر روز در شكار صورتهايي. درون سياه داري و آنچه در او ريزند، جز نفرت و زشتي، عايد نشود.
هر آنچه كه "خود" بيني به تفسير كشي (Keshi) و هر آنكه "خود" خواهي، به تعبير كشي.(Koshi).
جمله جاندار، از تو عاجزند. بهانه موي نيست، كه به زعم تو، روزي "موي داران" گراميند و روزي ملعون، كه تو به تعبير خود، آنان، گاه دوست داني و گاه دشمن خواني. در وجود تو گاه، بوزينگان گرامي اند و گاه خوكان.
آينه وجود تو را خروارها سنگ پوشانيده . اگر جانم نستاني، آوارها يك يك به تو بازگويم تا چاره كني.
سلطان كه حال خوشي نداشت گفت: آرام. لختي درنگ كن اي مردك نادان. تو را گردن زنم.
مرد كه اوضاع خراب ديد بگفت: سلطان به سلامت! يك روز رخصتم دهيد تا سيما به پشم بيارايم و جان به كف گذارم...
سلطان فرياد زد:خاموش. ديگر به هيچ راضي نشوم. چونان كه از سخنت پيداست، بسي آوار بر آينه دارم و سنگهاي سخت، آنرا پو شانيده.
اول بار كه تو را ديدم، به تعبير خود- كه  فقط براي رهايي خود  و به خيال خود-  اندرزم بدادي و بر اين آوار كه گويي، بيافزودي.
سنگي برنداشتي و اما كوهي گذاشتي. امروز آهنگ آن داري كه هزاران اندرزم دهي؟!!!
آنروز آينه ام خردتر نمودي و وجودم را بس تيره تر. امروز نيز به نيرنگ -براي رهايي خود- قصد داري، خروارها بدان بيافزايي؟
سخن از بسيار مي كني و قصد داري، يك يك اندرزم دهي؟!!!
آنروز تو خود، در آينه بي وجود خود، تنها خود بديدي و خطاي مرا افزون ساختي.
آينه مرا به "تعبيرت" مخدوشتر نمودي و به "تفسيرت" ، پرده اي ديگر كشيدي.
اكنون نيز قصد داري، پرده هاي ديگري كشي.     مرد با فغان به سلطان گفت: سلطانا:
بيا و انبوه غبار از دل بشوي و پرده ها يك به يك بركش.
سلطان گفت: بر من بسيار گران است كه يكباره چنين حجمي از آوار كه تو گويي جابجا كنم و اينهمه پرده يكجا، به كناري زنم.
 شايد سهلتر آن باشد كه از آينه، فاصله بيشتري گيرم كه نيك مي دانم، سيرتم چون تو، بس زشت و ناپاك است و تحمل نگاه به آن ندارم.
بر من آسانتر بود كه بر آينه ام باري ديگر گذارم و پرده اي ديگر كشم، تا آنهمه را كنار زنم، كه مرا گذاردن يك، بار، سهلتر باشد تا برداشتن يك كوه!
 سلطان اين بگفت و به جان مرد افتاد و با دندان، گردن او بگرفت و خرد كرد و خونش بريخت.
جلادان هر يك از ترس به سويي شدند. مرد بمرد و سلطان سيرتش آشكارتر بديد و با خود گفت.
اي مردك بي جان! چهره ام اين بوده و هست.
سلطان آينه اش بشكست و  حكم داد تا هر آنچه آينه در شهر بود، خرد كنند.
زانپس در آن ديار هيچكس سيماي خود در آينه نديد.
روي ها مكدر شدند و ديگر در آن ديار، آينه اي يافت نشد. بناچار هر كس آينه ديگري شد تا روزگاران به سر آمد.  اينجا ... تمام.

، مهر ،

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٥ - nojawanha mehr

تفسير و تعبير

                                                   تفسير به من! (راي)

دوستي تذكر داده بود كه در نوشته هام، آينه مورد بي مهري واقع شده.
دوست ديگري گفته بود: منظور از "تفسير رفتار ديگران" چيست؟

منم ميگم: آينه ما هم، خيلي خوبه اگه يه روزي بتونه واقعيت رو منعكس كنه،  كه آينه واقعي، همينه كه دوستمون ميگه.
اما اينكه چقدر آينه مون  صاف باشه و بي غل و خش! "تصويرها رو"، "رفتارها رو" و نظرات ديگران رو نشون بده؟ مهمه...
و اينكه اونها رو به دلخواه  زاويه هاي (تمايلات) نوري خودش، (يعني به ميل خودش، خواب خودش، زاويه و خيال خودش و پيش فرضهاي خودش) بازتاب نده، و  تازه  حكم هم صادر نكنه (قضاوتي نكنه) مهمه.  آينه من و تو چقدر صافه؟ يا اينكه خيال مي كنيم؟

                            در حكايت است كه:

سلطاني بد سيرت، خواب نما شده بود و بر هر كه و هر چه كه سبيلي داشت،
گمان بد مي برد و به تعبير خود،  دشمن مي پنداشت و حكم قتل مي داد.
جميع اعوان و انصار، شيوخ و گربه و تازيان و جمله جنبندگان، آنكه مويي داشت، هراسان، سبيل و موي از سر و روي بكندي يا به پستو شدي تا از تيغ وهم سلطان، آسوده شوي.
و در اين ميان، خواجگان و بي مويان، جايگاهي بس والا يافتند!

غريبه اي پر گيس و پشم، بي خبر از احوال، از آن ديار، مي گذشت.
سربازان گرد او گرفتند و بس  زدند و به قلتگاه روانه اش ساختند.
مرد كه كار خراب ديد، تدبير كرد و مدعي شد كه علم تعبير خواب دارد و بر احوال سلطان آگاه است.
جلاد اعظم، او را به دار سلطان برد. سلطان پرخاش كنان بدو گفت: اي مرد نادان،  در هر حال، سر از تنت جدا مي كنم. حال بگو ما چه ديديم و تعبير چه باشد؟

مرد به حدس و گمان گفت: نقل است كه خواب "موي" از هر جنس، خير است و خوشي و گويند كه اگر از او آسيبي رسد، منتج به سلامت و شادكامي است و اگر هلاكي ازو رسد، حاصل، عمر باقي است.


سلطان كه خام شده بود،  آرام، نهيب زد و  مرد را به نزديك خواند و به نجوا گفت:
راست مي گويي؟ مرد بي آنكه پاسخي گويد گفت: مگر از سلطان به كسي آسيبي رسيده؟
سلطان گفت: تا حال، هزاران جاندار،  به تيغ وهم و تعبير خود، از آدمي و حيوان، بي جان كرده ام. تكليف چيست؟
مرد كه به يمن تدبير، خود را، خلاص مي ديد، در پاسخ به سلطان درنگ نكرد، غفلت كرد و در آينه،  جز خود نديد، فكرت نكرد و في الحال  گفت:   سلطان به سلامت باد. 
 تدبير آنست كه به همان تراز، از خواجگان و جنبندگان بي بر و موي، از حيظ جان، خلاص كني!!!
سلطان خشنود گشت و به غريبه  كيسه زري بداد و دستور داد جمله سپيد سيمايان و
جنبندگان "عاري از موي"، از دم  تيغ گذراندند. . ماجرا بدين منوال دراز بود تا...

با پوزش از درازاي كلام. تا سه سنبه ای ديگر و بقيه ماجرا

**********     حكايت همچنان باقي است ... **********


                                                                                                                       ، مهر ،


 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥ - nojawanha mehr

زنگ آينه!

چونكه زنگار از رخش ممتاز نيست

دوستي سئوال پرسيده كه: اگر در آينه، به جاي خودمون، ديگري را ببينيم، چي؟

منم مي گم:  خوش به حال شما كه  ديگه خودتون رو نمي بينين،
مي گويند كه اين تجربه، تجربه اي گرانبهاست. اينكه خود رو ديگه نبينيم!

نكته اينجاست كه آينه ما

1) چه چيزي رو انعكاس مي ده؟
2) چه حجمي رو انعكاس مي ده؟
3) چقدر تصويرها رو زيبا، نشون ميده؟ زيباتر از اونچه هستن؟
4) اينكه آينه ما، چقدر صافه؟ چقدر پاكه؟
5) و اينكه بدونيم هر چي اين آينه، زنگ، خوردگي، ناصافي و ناخالصي داشته باشه،  تصويري كه ازش منعكس ميشه، پر از خش و ناصافي و خوردگي است.
خوش به حال اونهايي كه همه چيز رو زيبا  منعكس ميكنن.
آينه ما، چه چيزهايي رو منعكس مي كنه؟

در حكايت است كه:


گربه اي در بند خود، چنان گرفتار بود كه در آينه، خود را شيري  ستبر  و قوي  پنجه مي ديد.
 روزي، توله سگي بد هيبت و بي تاب،  دنبالش كرد.
بي چاره هر چه نعره مي كشيد  تنها بر طمع توله سگ  مي افزود.
كار را خراب ديد و به درختي پناه برد و تا پاسي از شب، همانجا باقي ماند.
موشي كه به احوال گربه واقف بود، و شاهد ماجرا، به طعنه گفت:
اي شير! ترا چه شد كه از توله اي، چنين بيمناكي؟
گربه گفت: اي نادان،تو نيز  چون در آينه من نظر كني، خود، كمتر از پلنگ نخواهي يافت!

((  مهر ))


 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥ - nojawanha mehr

آينه

آينه ات داني چرا غماز نيست؟

وقتي به آينه نگاه مي كني، اولين چيزي كه مي بيني يا فكر مي كني يا جستجو  مي كني چيست؟
 بعدش، چي  مي بيني؟  اگه وقت كردی بازم خودت را ببين!
وقتي اولين بار اين سئوال ازم پرسيده شد، تندي گفتم: مي بينم كه سر و وضعم مرتب باشه و يا اينكه چيز عجيبي توي صورتم نبا شه؟  

بعدها وقتي خيره تر شدم، توي همين صورتي كه هميشه و هر روز چند بار مي ديدم، چيزهايي ديدم كه قبلا هيچ وقت نمي ديدم.
يكيش چشم بود. چشمي كه نا آشنا و غريب بود. انگار كه مال من نبود. جزئيات ديگري رو هم ديدم  كه به نظرم با قبل فرق داشتند.
 خيره تر شدم. كل صورت را ديدم ولي واقعا انگار ناآشنا بود. انگار كس ديگري را مي ديدم و انگار غريبه بود.
خيره تر شدم. شك كردم كه واقعا من، "اصلي ام" يا اون تصوير آينه اي؟ واقعا شك كردم!
آيا شما هم چنين حسي را تجربه كرديد؟
راستش اين موضوع ساده ساده ساده خيلي منو ترسوند! ديدم در ساده ترين و ابتدائي ترين چيز كه هر روز باهاش مواجهم، امكان خطا دارم (حتي در تفسير صورت ظاهري خودم) پس چه رسد به چيزهاي ديگر. در تفسير آدمهاي ديگر، در تفسير رفتارهاي ديگران.
تازه يك روز كه خيره تر شدم، به اينكه اصلا  چيزي وجود داره شك كردم!
ياد حكايتي افتادم كه ذكرش خيلي بيراه نيست.

در روزگاران بسيار دور و در دياري بس دورتر، زني خوش سيما شيئي يافت.  غبار از آن بشست. ناگاه تصوير زني زيبا بديد. ماجرا به كس نگفت و هر روز به بهانه اي خلوت مي كرد و در پستوي خانه به تماشاي بانو مشغول ميشد.
مدتي گذشت و مرد او،  به شك افتاد و قصد كرد كه راز خلوت زن بداند.
روزي كه زن به قصدي از منزل به در شده بود، مرد سراغ بقچه او برفت و آن شئي عجيب را بيافت .
في الحال كه بدان خيره شد، از حال برفت. زماني گذشت تا بهوش آمد و قصد جان زن خود نمود.
زن كه به خانه شد، با ناسزا و ضربات چماق شوي، از حال برفت.
 مرد نعره مي كشيد و بانگ ميزد كه اين مرد زشت كيست كه هر روز با تصويرش خلوت مي كني؟ و چوبي ديگر فرود مي آورد.
زن، گاه كه به هوش مي شد، با صدايي لرزان مي گفت: تو در خطايي كه تصوير، شمايل زني زيباروي است و دوباره از هوش مي رفت.
مجنوني از راه رسيد و شيئ بديد و گفت: از آن منست. مدتي است دوست ديوانه ام گم شده بود. او را بيافتم.

(( مهر ))

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٥ - nojawanha mehr

بيماري ايكس

بيماري!!!؟

 

او گفت: "بيماري ايكس" يكي از آفتهاي بزرگ و خطرناكه  كه فكر  رو، آتش ميزنه.

 گفتم: ببخشيد، من معني اونو نمي فهمم.

 گفت: گوشت را به من بده!

 گفت: روزي ناداني بانگ مي زد كه: " بر در گرمابه آش مي دهند". پس در هر كوي  و برزن،

 غلغله درگرفت. رهگذران هر يك به بهايي گزاف پياله اي ابتياع كرده و به در گرمابه همي

  مي شتافتند.  نادان، خود كه جماعت بديد، به شك افتاد و قدحي بزرگ برگرفت و سراسيمه

  به گرمابه شد. سينه مي دريد و خلق به كناري ميزد و نعره كشان بانگ بر مي آورد  كه هر

 چه آش باشد از آن منست.   جماعت تا پاسي  به دور هيچ  بگرديدند و عربده كشيدند  و تهي

 پياله  به منزلگاه خود،  روانه  همي شدند. تمام.

 

گفتم: اگر كسي بگويد آش مي دهند، من بي دليل به دنبال اون نمي روم.

 او گفت: مطمئني؟!!!

 بعد گفت: خيلي بيشتر از تعداد خوردنيهاي موجود در عالم، و خيلي بيشتر از همه ادعاهاي بشر،

 آشهايي هست كه ناپخته و بي وجودند و  همين تو، هر روز، به دنبال آني و خودت، نمي داني...

 ببين هر روز، هر لحظه، در حرفهات، عملت، فكرت و نظراتت، واقعا ، دنبال چی هستی؟

 ببين چقدر از كارهات رو به خاطر ديگران، حرف ديگران، نگاه ديگران، ...، قضاوت ديگران انجام

 ميدهي؟  ببين چقدردر  نگاهت به ديگران، در قضاوتهات، در تصميم گيريهات، چيزهايي كه قبلا ذهن

 تو رو پر كرده تاثير گذارند؟   چقدر مي گي كه "چون اينجوري شد  پس  حتما دليلش اينه و من

 مطمئنم" ؟  ببين چقدر از قبل، نظرت رو داده اي؟ قضاوتترو كردي؟ تصميمترو گرفتي؟ ببين چقدر

 

ذهن تو پره؟   چقدر؟   شروع كن. پاكش كن. كم كم . پاك پاك.                                                   .. مهر..

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٥ - nojawanha mehr